اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

836

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

گفتند مر او را از سه چيز بپرسيد : از اصحاب الكهف كه ايشان را قصه‌اى عجب است ؛ و از ذو القرنين و حال وى و ملك وى چگونه بود ؛ و از روح كه روح چيست . اگر قصهء اصحاب الكهف و ذو القرنين بداند و روح نداند پيغامبر است ؛ از بهر آنكه خداى عز و جلّ كس را از روح خبر نداد ؛ جز وى كس نداند كه روح چيست . پس اگر دعوى كند كه روح دانم كه چيست ، پيغامبر نيست . و اگر گويد كه ندانم كه اصحاب الكهف كه بودند يا ذو القرنين كه بود پيغامبر نيست . رسول كافران باز آمد و ايشان را خبر داد . همه گرد آمدند و به نزديك پيغامبر صلى الله عليه و سلم آمدند و مر ورا سؤال كردند از اين هر سه . جواب ندانست . گفت فردا جواب دهم . انتظار وحى را ، و فراموش كرد ان شاء الله گفتن . جبريل صلوات الله عليه از آسمان باز ايستاد . گفتند هفده روز نيامد ، و گفتند چهل روز نيامد . و سائلان هر روز به تقاضا آمدندى و مصطفى صلى الله عليه و سلم از ايشان شرم داشتى . چون چند روز برآمد و جواب نداد ، طعن كردند و گفتند : ودعه ربه و قلاه . دل پيغامبر غمناك شد و بر تن همىپيچيد و همىجوشيد انتظار رسول دوست را . رسول را كاهش باز آورد از اين‌سو حرقت شوق و از ديگر سو دير آمدن رسول دوست ، و از ديگر سو طعن دشمنان ، و از ديگر سو بيم فراق ، و از ديگر سو حيرت و از ديگر سو خوف آنكه چه كردم تا دوست رسول باز گرفت . و از بيم عتاب بىآرام و قرار گشت . حق تعالى چون دانست كه مر ورا بيش صبر نماند ، اگر بيش از اين اندر انتظار بداريم هلاك شود ؛ چنان كه اندر محبت ناز شرط است شفقت نيز شرط است . از محبوب ناز ببايد زيادت هيجان را ، و شفقت نيز ببايد بقاى محبت را كه چون محب هلاك شود محبت نماند . پس دوست را به شفقت بپرورانند و به ناز ببخشايند ؛ به شفقت بقا يابد و به ناز فانى گردد . ميان بقا و فنا مر او را گردان همىدارند . پس جبريل بيامد . چون مصطفى صلى الله عليه و سلم ورا بديد گفت : ابطأت يا جبريل ، جواب داد : و ما نتنزل الا بامر ربك له ما بين ايدينا و خلفنا و ما بين ذلك و ما كان ربك نسيا . مصطفى عليه السلام